جستجو

تبلیغات


    تبلیغات شما در اینجا

شعر

     

     یادم آید یک غروب سرد سرد

    می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

    دوره گردم کهنه قالی می خرم

    دست دوم جنس عالی می خرم

    گرنداری کوزه خالی می خرم

    کاسه وظرف سفالی می خرم

    اشک در چشمان بابا حلقه بست

    عاقبت آهی کشید بغضش شکست

    اول سال است ونان در سفره نیست

    ای خدا شکر ولی این زندگی است!

    بوی نان تازه هوش از ما ربود

    اتفاقا مادرم هم روزه بود

    چهراش دیدم که لک برداشته

    دست زیبایش ترک برداشته

    سوختم دیدم که بابا پیر بود

    بدتر از او خواهرم دلگیر بود

    دوره گردم کهنه قالی می خرم

    کاسه وظرف سفالی می خرم

    خواهرم بی روسری بیرون دوید

    آی آقا سفره خالی می خرید

     

     

     


    این مطلب تا کنون 22 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ پنجشنبه 15 فروردين 1387
    منبع
    برچسب ها : دوره ,وظرف سفالی ,کاسه وظرف ,کهنه قالی ,گردم کهنه ,دوره گردم ,
    شعر

تبلیغات


    Ads

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز پنجشنبه 7 ارديبهشت 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر